|
... تقدیم به کسی که نبود،اما حس بودنش به من شوق زیستن داد ...
|
سلام ؛ حال من خوب است
ملالی نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالی دور،
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گويند ...
با اين همه اگر عمری باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم،
که نه دل کسی در سينه بلرزد، و نه اين دل نا ماندگار بی درمانم ...
تا يادم نرفته است بنويسم :
ديشب در حوالی خواب هايم، سال پر بارانی بود...
خواب باران و پاييزی نيامده را ديدم،
دعا کردم که بيايی، با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد،
اما دريغ که رفتن، راز غريب اين زندگيست،
رفتی پيش از آن که باران ببارد ...
می دانم، دل من هميشه پر از هوای تازه باز نيامدن است!
انگار که تعبير همه رفتن ها، هرگز باز نيامدن است...
بي پرده بگويمت :
چيزی نمانده است، من بیست و پنج ساله خواهم شد !
گونه هايم از گرمی شراب گر گرفته است،
می خواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند،
بی قرارم، مي خواهم بروم، می خواهم بمانم ؟!
هذيان می گويم ! نمی دانم...
نه عزيزم، نامه ام بايد کوتاه باشد،
ساده باشد، بی کنايه و ابهام،
پس از نو می نويسم :
سلام ! حال من خوب است،
اما تو باور نکن ...
آرتور اشی قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خون آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سا ل 1983 دریافت کرد به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد.او از سراسر دنیا نامه های از طرفدارانش دریافت کرد یکی از طرفدارانش نوشته بود:
چرا خدا تو را برای این بیماری انتخاب کرد؟
او در جواب گفت:
در دنیا 50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند.
5میلیون نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند.
500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند.
50هزار نفر پا به مسابقات می گذارند.
5 هزار نفر سر شناس می شوند.
50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند.
4نفر به نیمه نهایی می رسند و دو نفر به فینال.
و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم
هرگز نگفتم خدایا چرا من؟
و امروز هم که از این بیماری رنج می کشم نیز نمی گویم...
خواهر كوچكم از من پرسيد پنج وارونه
چه معنا دارد!؟؟
من به او خنديدم!
گفت: روي ديوار و درختان ديدم!
باز هم خنديدم!
گفت: خودم ديدم مهران پسر همسايه، پنج وارونه به مينا مي داد!
آنقدر خنده برم داشت كه طفلک ترسيد!
بغلش كردم و بوسيدم!
و با خود گفتم: بعدها با ديدن بي وقفه ی درد، سقف ديوار دلت خم گردد
و آنوقت مي فهمي پنج وارونه چه معنا دارد...
من بي تو هيچم تو باورم نكن
خيسم ز گريه تنها ترم نكن
عاشق نبودم تا با تو سر كنم
آتش نبودم خاكسترم نكن
اگه عاشقت نبودم اگه بي تو زنده بودم
تو بمون كه بي تو غصه ميخورم
اگه دل به تو نبستم اگه اين منم كه هستم
ولي از هواي گريه ات پرم
اگه شكوه داري از من اگه بيقرارم از تو
تو بمون كه آشيانه ام تويي
به هوايت اي ستاره به تو ميرسم دوباره
اگه عاشقم بهانه ام تويي
دل كنده بودم از هم زبونيت
پنهون نكردي از من نشونيت
من پاكشيدم از عهد بسته ام
تو پا فشردي بر مهربونيت
اگه هم زبون نبودم اگه مهربون نبودم
چه كنم دليل اين دل شكسته رو
اگه سردو مرده بودم اگر پر نمي گشودم
به تو بستم اين دو باله خسته رو
نمی دانی که چه قدر
دلم برایت تنگ شده است
تک تک روزها را پشت سر می گذارم
کارهایم را به انجام می رسانم
آن گاه که باید لبخند می زنم
حتی گاه قهقهه می زنم
ولی قلباً تنهای تنها هستم هر دقیقه یک ساعت
و هر ساعت یک روز طول می کشد
آنچه مرا در گذراندن این دوران یاری می کند
فکر به توست
و دانستن اینکه
بزودی در کنار هم خواهیم بود
تو در آن اوج كه هستي خوش باش
من به عشق تو خوشم
تو به عشق هر كه هستي خوش باش
اگر به حجله ای خیس
در حوالی خیابان خاطره برخوردی!
اگر شبی فانوس ِنفسهای من خاموش شد،
اگر به حجله آشنایی،
در حوالی ِخیابان خاطره برخوردی
و عده ای به تو گفتند،
کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نکن!
تمام این سالها کنار ِمن بودی!
کنار دلتنگی ِدفاترم!
در گلدان چینی ِاتاقم!
در دلم...
تو با من نبودی و من با تو بودم!
حالا دوباره این من و
این تاریکی و
این از پی کاغذ و قلم گشتن
گفتم : « - بمان!» و نماندی!
اما به راستی،
ستاره نیاز و نوازش!
اگر خورشید خیال تو
اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند،
این ترانه ها
در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟
ولي اما.....
تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم،
ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی!
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،
بی چراغ قلمی پیدا کردم
و بی چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسایه ها با صدای آواز های من گریه می کنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند
و می خندند!
عده ای سر بر کتابم می گذارند و رؤیا می بینند!
اما چه فایده؟
هیچکس از من نمی پرسد،
بعد از این همه ترانه بی چراغ
چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند و رفتند...

از خدا خواستمت...
نه از خودت...
اگه يه روزي تو رو ازم بگيره هيچي نميتونم بگم
چون خودش تو رو داد و خودشم گرفته...
اگه يه روزي نشه که ديگه باتو باشم ...
ميام اينجا فقط مينويسم:
خدا نخواست ما باهم باشيم...
ولي بدون اون روز روز مرگ عشق منه...
تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب میشود
و برای نخستین گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم .
بی تو جز گستره یی بیکرانه نمیبینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینهی خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانهگیات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
میاندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من میتابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشهزار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز